السيد نعمة الله الجزائري ( مترجم : صادق وحسين حسن زاده )
462
قصص الأنبياء ( تاريخ انبياء ) ( از آدم تا خاتم ) ( فارسى )
خداوند در قرآن مىفرمايد : « وَ إِسْماعِيلَ وَ إِدْرِيسَ وَ ذَا الْكِفْلِ كُلٌّ مِنَ الصَّابِرِينَ وَ أَدْخَلْناهُمْ فِي رَحْمَتِنا إِنَّهُمْ مِنَ الصَّالِحِينَ « 1 » و اسماعيل و ادريس و ذو الكفل همگى از شكيبايان بودند و آنان را در جوار رحمت خوديش درآورديم كه آنان از شايستگاناند » در قصص الانبياء راوندى آمده است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمودهاند : « ذو الكفل » مردى از « حضرموت » بود و نام اصلىاش « عويديا بن ادريم » بود . هنگامى كه اليسع مىخواست جانشينى براى خود برگزيند سه شرط را براى اين مقام اعلام نمود كه چنين بود : جانشين وى بايد در طول روز بىوقفه تلاش كند و در طول شب به عبادت پردازد و بر خشم خود غلبه كند . ذو الكفل كه مردى گمنام بود اين شرط را پذيرفت و جانشين اليسع گرديد . ابليس يكى از شاگردانش را فرمان داد كه به سوى ذو الكفل برود و خشم او را برانگيزاند . آن شيطانك نزد ذو الكفل رفت و با تندى به او گفت كه شخصى بر من ستم كرده است و بايد به دادخواهى من رسيدگى كنى . پيامبر از او خواست كه شخص ستمگر را نيز حاضر كند ولى او نپذيرفت و پيوسته بىتابى مىكرد . ذو الكفل مهر خويش را به او داد تا آن مهر را به آن شخص ستمگر نشان دهد و او را راضى كند كه در دادگاه حضور يابد . روز ديگر همان شخص بازگشت و گفت : مدعّى عليه كه بر من ستم كرده بود به مهر تو توجهى نكرد . ذو الكفل كه پيش از آن به جهت بيدارى شبانه روزىاش ، اندكى به خواب رفته بود با تندى آن مرد روبرو شد ولى همچنان آرام بود ولى آن مرد خواب ذو الكفل را بههم زد تا او را خشمگين سازد ولى پيامبر خدا همچنان آرام بود و دادخواستى را نوشت و مهر خود را بر آن زد و به دست آن مرد داد تا نزد مدعى عليه ببرد . آن مرد روز ديگر دوباره نزد ذو الكفل آمد و گفت : آن ستمگر برنامهات وقعى ننهاد و نيامد . او پيوسته داد و فرياد مىكرد و ذو الكفل به آرامى برخاست و دستش را گرفت تا باهم نزد آن ستمگر بروند . آن روز چنان گرم بود كه
--> ( 1 ) . سوره انبياء / 85 و 86 .